کمدی یعنی تحمل تراژدی . . .
و انسان تحمل بی وزنی کمدی است.
می گوید: خدا پیامبران را فرستاد و شیطان دلقک ها را!
می خندم گریه می کنم. تحملم از دست می رود. فحش می دهم به دیوار روبه رو.
و او که ذاتش ارجمند است و صفاتش نا گفتنی آن هنگام که کالبدم از خاک برکشید بر پیشانی ام مهر طلب زد. مهر رنج!
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست!
باز هم میان خواب کوچه های غم زده
کشته می شوی
با عبور این فشنگ بی پدر
پیش چشم مردمان دهکده
کشته می شوی
او در آن سر جهان می زند به سر که آخ
کشته شد برادرم! خواهرم
من در این سر جهان کنار تو
سکوت می کنم
و دل دوباره می زنم
به بهر پر تلاطم مقدرم
چقدر من
و این قبیله مرده ایم!
چقدر زخم
در عبور سال ها
از شکنجه های سخت خورده ایم!
و هنوز استوار ایستادی و این فشنگ بی پدر
قصد نبش قلب پرتلاطم تو را نموده است
بمیر! در سکوت کوچه های غم زده شهید شو
که قلب های ما سپر شده است
بعد مرگ تو برای این فشنگ بی پدر!
الا ای ابر پاییزی
چه سرسخت و چه پا بر جا
بر این ویرانه آیا نوگل اشکی نمی ریزی؟
دل دلمرده مان زین بغض دیرنه دگر پژمرد
بهار سبز ما افسرد
عقاب تیز پروازِ بلند آسمان آرزوها مرد
دگر ای ابر پاییزی دریغ از ما چه می داری؟
از این افتادگان شهر تاریکی چه پرهیزی؟
گذشت ان روزگار خوب
که آب چشمه هامان موج می زد از میان سنگ
هوا خوشبو، زمین خوشرنگ
و ساز کهنه ی درویش
بلند آواز و نیک آهنگ
گذشت ای ابر پاییزی
بهار خرم صد رنگ
مگر آخر تو برخیزی
سرودی تر برانگیزی
الا ای ابر پاییزی
بر این ویرانه آیا نوگل اشکی نمی ریزی؟
شعر از خودم!
چشمانت را دوست دارم
آن هنگام که به من خیره می شوی
و شعله های شوق از آن جریان دارد.
چشمانت را دوست دارم
آن وقت که دوردست می نگری
و پرواز در آن معنی می یابد.
بازی مردمکان بازیگوش
در سپیدی صبح چشمانت
چشمانت را دوست دارم
آن وقت که به پایین خیره شده اند
و بغض تمام آرزوها در آن پنهان است.
برگرفته از آخرین سکانس استاکر
ساخته ی آندری تارکوفسکی
تو با چمدانی که به اندازه عمرت خاطره دارد از راه رو رد می شوی و به اتاق تنگ و تاریکی می رسی که اتاق توست. آنطرف یک پنجره رو به باغی افسرده باز است که در آن درختان کلاغ زده با نگاهی خمار عبور رهگذران را به نظاره اند. آسمان ابری است. او هنوز نرفته است. از سالن که رد می شدی صداها را می شنیدی. و حالا دیگر انگار نمی شنوی. چیزی در سرت سنگینی می کند. لیوان آبی را پر می کنی و پای گل رو به خشک شدنی که در گلدان کوچکی روی میز زار می زند می ریزی. هوس می کنی یک لیوان هم خودت بنوشی.
مرد راهرو بیمارستان وار این عمارت کهنه را طی می کند تا به اتاق تو برسد. در می زند، وارد می شود و خوش آمد می گوید. دفترچه ی رنگ و رو رفته ای را دستت می دهد که در آن قوانین را نوشته اند. با خودت فکر می کنی یک عمر در خانه ات قوانین خودت را داشته ای و حالا... مرد با لبخند حقیری تو را ترک می کند و تو دستان چروک خورده ات را روی جلد دفترچه می کشی. نگاهش می کنی و آنوقت اولین سطر اولین صفحه اش که مربوط به ساعات خواب و بیداری است را می خوانی و بعد آن را می بندی! دلت می خواهد حالا بخوابی و تمام روزهای خوب بد و خوب زندگی را به رویای فراموشی بسپاری. زنی در می زند و با یک ظرف پر از دارو وارد می شود. انگار می خواهند مرگت را زودتر از این چیزی که هست بیندازند و انگار نمی دانند که خدا ...
از پنجره بیرون را می پایی و به بزرگترین عنوان افتخار هستی فکر می کنی! مادر! و آنوقت پسرت را می بینی که بی آنکه پشت سرش را بپاید سر به زیر انداخته و تند تند دور می شود. حالا اولین دانه ی درشت برف ابر های آسمان را به قصد دلت ترک می کند، تا از چشمان آب شود و سرریز گردد. نگاه می کنی پیرمردان و پیرزنان همه از پنجره به برف و باغ و کلاغ ها خیره اند. نگاهت را به چمدانت می دوزی و با بزگترین غم تاریخ که متعلق به مادران است با بزرگترین دوستت، خدا به تکلم می نشینی.
بهش می گن لحظه ی حقیقت!
آخرین جرقه های امید را در تاریکی ذهنت به کار می گیری و برای ششمین بار خم می شوی و زیر پل را می گردی. دوباره دست به جیب هایت می گذاری و برای بار پنجم خیره به درخت روبرو تمام آنچه را که گذشته است مرور می کنی!
دوچرخه سوار آرام و بی حادثه از کنارت عبور می کند و در خودش غوطه ور است.
زنی برای رفع خستگی بر سکوی نیمه بلندی کنار خیابان می نشیند و پسر بچه ای تخص و بی سر و ته با نگاه شیطنت آلودی فضا را کاوش می کند!
هفتمین بار است که خم شده ای و زیر پل را با دقت وارسی می کنی. دست هایت را با چندش وصف ناشدنی در لجن فرو می بری و آرام و بی صدا به کاوش در لجن می پردازی. این اولین بار است که دستانت در لجن کار می کند.
...
زمان مثل تندبادی ناگزیر می رود و تو دیگر کاملا ناامید شده ای. لنگ لنگان و آهسته در جاده ای قدم بر می داری که تو را به خانه ات می رساند.
دوچرخه سوار از راهی که رفته برمی گردد و حالا به نزدیکی پل رسیده است. پسر بچه ترقه ی دستی اش را زیر چرخ دوچره ول می دهد تا دوچرخه سوار با آهنگ مهیبی در جوی فرود آید. زن سراسیمه از جا می پرد و سراغ حادثه می رود. بچه چون نوری که می رود؛ می دود! دوچرخه سوار با لحن خسته ای فحش می دهد و همین که دستش را از لجن می کشد چیزی انگار کیفی با دستش از لجن بالا می آید.
تو دیگر کاملا نمی دانی که کیف را کجا انداخته ای. اوهام سراغت می اید. در دلت با خدا حرف می زنی و اشک گوشه ی چشم هایت در کشاکش آمدن و نیامدن است. تمام حقوق ماهت در آن بود و حالا یک ماه تو و زن بچه ات ...
دوچرخه سوار متوجه کیف نمی شود برمی خیزد و عصبانی و لجن آلود دوچرخه اش را راست و ریست می کند و گرد پسرک می اندازد. زن خیره بر کیف مانده است دست می کند و کیف را در می آورد و همین که در آن را باز می کند شک تمام وجودش را می گیرد. پول ها سالم و خیس نخورده میان کیف به نداشته های زن لبخند می زنند.
...
تو صدای نفس زدن و دویدن را می شنوی. زن صدا می زند: آقا آقا!
تو ناخود آگاه برمی گردی و به زن و کیف دستش خیره می شوی! زن می پرسد: مال شماست؟
و بعد می گوید: آره مال شماست عکس شما توشه! روی این کارت! و تو گواهینامه ات را می شناسی!
می خواهی تمام قدردانی های دنیا را نثار زن کنی. کیف را از دست لرزان زن می گیری و می خواهی بروی که چشمت به گوشه ی پاره ی چادر زن می افتد و بعد چشمانت به چشمان نزار او خیره می شود. زردترین پاییز جهان را در خاموشی لب هایش نظاره می کنی! انگار چیزی بر تو نازل می شود! مشروب خوارها به این لحظه می گویند لحظه ی حقیقت! نصف پولت را در می آوری و به زن می دهی و آن وقت دوربین از بالا تو را نشان می دهد!
پسر بچه به پیچ امنی می رسد و پشت آن مخفی می شود! دوچرخه سوار تمام فحش های عالم بر لب از کنار پیچ گذر می کند!
آنانکه به حذف نام وی می کوشند ...
هنوز سه چهارقدم از سر چهارراه رد نشده ای که صدا تو را ناخودآگاه برمیگرداند به آنجا که کودکی دبستانی نقش خونش را روی آسفالت یخ زده کشیده است. خیره نگاه می کنی و بعد انگار که به خودت آمده ای چیزی را رها می کنی تا در اعماق جیبت گم شود.
فشار سیل بهت زده ی آدم ها و بعد آژیر آمبولانس تنها از لابلای ماشین های خسته!
حالا ماشین ها دوباره به زنجیر دائم رفتن آویخته شده اند و تو هنوز در هیجان سکوت بعد از تصادفی! تصادف مثل یک پتک فولای بر کله ات خورده است و داری فکر می کنی به این که تو چند قدم پیش چطور وسط خیابان پریدی تا نامه ی تشویقی شرکت را از دست باد نجات دهی. کجا؟ درست همین جا که حالا ردی از خون یک کودک دبستانی مانده است. فکر می کنی آیا محق تری از آن کودک به زندگی؟ در خودت غوطه می خوری و همان جا کنار چراغ راهنما می نشینی و خیره به سبز و قرمز های چراغ رو به رو به تصادفات زندگی ات می نگری! نامه تشویقی خودش را به گرمای ته جیبت چسبانده است.
باز هم بوق و صدای اتوبوس/نیمه شب آواز بی وقت خروس
من که پاپیچ تمام پیچ هام/پیچ آن زلف خم تو به خصوص!
ای که لب هایت شفای مرده است/خواهشاْ این بار هم من را ببوس
کر به کر از این صداهای عجیب/بانگ و آواز دهل آهنگ کوس
درک های خفته در پستوی مغز/پیرهای خسته و خواب و عبوس
فهم های رفته دائم مرخصی/ایده های جلف و بی معنی و لوس
باز هم بوق و صدای اتوبوس/خواهشاْ دیگر نخوان دیگر خروس
آیا شما ان دهکده های مفلوکی را می شناسید که در ان انسان بیهوده از خود می پرسد که چرا راه اهن در آنجا ایستگاه دارد. انجا که به نظر میرسد ابدیت بر گرد چند خانه کثیف و متروک چنبره زده است، جایی که مزارع اطرافش به نفرین ابدی بی حاصلی دچار شده اند ؛ آنجا که انسان یکباره حس می کند ویرانه ای بیش نیست؛ زیرا درخت یا حتی برج کلیسایی هم به چشم نمی آید؟
از داستان خبر
نوشته ی هانریش بل