سیب کال

تحمل تراژدی آدم

سیب کال

تحمل تراژدی آدم

ادراک

- چند وقت است که ننوشته ای برادر؟ 

- برای نوشتن به جز قلم به چیزی نیاز داریم.چیزی شبیه ... 

- اسمش یادت رفته است 

- همیشه همینطور است نوبت اسمش که می شود آدم یادش می رود. می رود و خودش را لابلای خاطرات آینده مخفی می کند. تو می دانی خاطرات اینده کجاست؟ 

- جایی نزدیک ادراک بینهایت. آمدنی از کنارش گذشتم ولی زود خودش را مخفی کرد.  

- عادت دارد به مخفی شدن. می رود لابه لای سطور موازی مخ خودش را ناپدید می کند. با هیچ کدام از نرون های مغز حرف نمی زند. به همین خاطر است که همیشه بی خبر می آید و بی خبر می رود.  

- درست مثل نوشتن. 

- گفته بودم که برای نوشتن به چیزی جز قلم نیاز است.  

- و سطور موازی کاغذ هنوز سفید خواهد ماند؟ 

- تا به خطی برسد که خدا باران ادراک را بر آن بارانده است!   

وقت اضافه

شاید ته وقت کم اضافه

اون وقتی که همه شدن کلافه

 یهو یه چیزی از یه جایی پا شه

تمام درهای دوقفله وا شه

کی می دونه آخر خط چی چیدن

کی می دونه چه خوابی واس کی دیدن

شاید همین امروزی آخریشه

همین یکی شاید واسه همیشه

صبح که می ری خسته سراغ فردا

نمی دونی فردا می افتی از پا

خدایی چند وقت سرت رو پایین

گرفتی و می شی سوار ماشین؟

خدایی چند روز ِ با دنیا قهری

شیرینی هاشو می خوری و زهری؟  

شدی گرفتار نخود لوبیا

برنج و گوشت و بچه و نوکیا

صبح ها تو فکرت هیجان شب ها

شب که می آد خستگی ها و تب ها

حسابی رفته از دلت شوق و شور

معجزه های ساده ی جورواجور

فکر می کنی دنیا یه جای دیگه

نشسته و آدرسشو نمی گه

معجزه ها رو می بینی و کوری

خدایی چند وقته که دور دوری؟

سرت شده بند سه چارتا عدد

حقوق و قبض و صد هزار و پونصد

وقت حساب کتابتو نداری

می خوای بری دبی شترسواری

نمی دونم دلت گرفته حتما

که می بینی تمام دنیا قهرن

جون خودم حساب خرج و دخلت

همین روزا دیگه می یاره دخلت

********

هرچی که گفتم همه با خودم بود

با خود بی خاطره ی بدم بود

شاید ته وقت کم اضافه

وا شه گره قل شده ی کلافه!

یهو یه چیزی از یه جایی پا شه

تمام دل های دو قفله واشه!

 

 

 شاعر:خودم

رویای شب پرستاره

به همین راحتی مثل تمام راحت های جهان، البته انگیزه ها برای راحت های جهان متفاوت است.

نگاه می کنی مثل تمام خسته های تاریخ. چشم ها همیشه به مثابه ی پنجره های درون عمل می کنند اما گاهی خسته می شوند و با آنکه بازند بسته می شوند. از طول و تفسیر خسته شده ای دلت برای یک جاده ی خلوت در یک شب پر ستاره تنگ شده است برای آنکه تا آنجا که می توانی پدال گاز این ابوقراضه را که سه سال است خرج تو و زن و بچه ات را می دهد فشار بدهی و به سمت جایی بروی شبیه ابدیت. بی خیال کارت سوخت. اما حالا، مثل بچه ای که از مغازه آب نبات چوبی کش رفته است و صاحب مغازه مچش را گرفته است افتاده ای میان بزرگ ترین هچل روزگار. به همین راحتی جرثقیل جلو ماشینت را بلند کرده است و به سمت پارکینگ راهنمایی رانندگی می برد. یکی از بین حاضرین می گوید ؛حاجی صد تومن واسه حق پارکینگ رفتی سر کار؛ و تو مثل تمام خسته های تاریخ چشم های بی رمقت را بدرقه ی راه پنجاه و دو قرمزت می کنی و بعد چشمت می افتد به سپر عقبش که همین دیروز از جوش کاری تمیزش کیف کرده بودی. دلت می خواهد صد بار برگردی پشت میز و نیمکت و مدرسه و صد بار دیگر ریاضی ات را تجدید شوی اما ماشینت را پس بگیری. نذر امامزاده می کنی و افسر کلاهش را از روی سرش بر می دارد و پدال الگانس آبی و سفیدش را فشار می دهد و جایی می تازد تا ابدیتی دیگر را برای خسته ای دیگر در جایی دیگر رقم بزند. تو با رویای شب پرستاره ات، با فکر پدال گاز پنجاه و دوی قرمز سپر جوش خورده ات، لنگ لنگان به خانه می روی! 

 

دانستن!

نوشت: بنده باید بداند که خدا می داند!

منظر اول: دانشجوی تنبل

تو مثل تمام دانش اندوختگان جهان با دو سه خط فرمول عجیب و غریب آمده ای تا تمام صداهای جهان را فرمولبندی کنی و به داشته هایت می بالی . هوای حرف هایت آدم را به سرفه می اندازد از بس که سنگین است. ما را نشانده ای سر کلاس های کلیسای بیزانس و با چکش تحکم پرواز الهامات روحمان را به چهارمیخ که سهل است به پنج میخ می کشی. چقدر از تو خسته شده ام!

***

منظر دوم: استاد دانش اندوخته

تو مثل تمام دانشجویان خنگ این طور خیره به من نگاه می کنی که انگار برای اولین بار است با چیزی به اسم درس آشنا شده ای. مثل تمام تنبل های تاریخ سوراخ های فرار این کلاس نم خورده را از حفظی و می دانم دو دقیقه ی دیگر به بهانه ی سرفه ای خشک از کلاس در می روی تا باقی فضاهای ذهنی ات را جای دیگری زیر و رو کنی. چقدر از تو خسته شده ام! 

***

منظر سوم: او

او مثل تمام آدم هایی که می نشینند ساکت و آرام فکر می کنند به آنچه که هست نه آنچه باید باشد، نشسته و بر دفترش نوشته است: بنده باید بداند که خدا می داند! او از کسانی است که آنچه را باید بداند، می داند و همین لبخندی که مثل یک جوانه ی تازه از خاک در آمده همیشه لبش را نوازش می کند گواهی این حرف من است. در جدال دانشجوی تنبل و استاد دانش آموخته زیر جمله ی قبلی اش سه خط فرمول استاد را می نویسد و فکر می کند به خدایی که تمام فرمول های جهان را می داند. با لبخند دائمی که دارد! 

 

حادثه ترین مرد تاریخ

بزرگترین نه ی تاریخ را به روزگار تعصب های مانکن های گل باقالی بگو و بیا تا بمانیم با حادثه ترین مرد تاریخ. یک لحظه درنگ کن به احترام خون چند مرد خوب ! تاکسی زمان ما را دربست با خودش می برد کجا؟ سر کار! به مهمانی مردمان پر مشغله! خوشا به حال آنان که ماندند برای همراهی حادثه ترین مرد تاریخ ؛محمد؛

و شدند چند مرد خوب حمزه؛یاسر؛علی؛ابوذر؛سلمان؛عمار؛مقداد!  

استقامت

و آنانکه گفتند پروردگار ما الله است و آنگاه بر این گفته استقامت کردند. خداوند فرشتگان را به سمت آنان می فرستد. آنان نه اندوهگین می شوند و نه هرگز می ترسند.

برگرفته از یک آیه در قرآن کریم

(سوره ی فصلت)

 

انتخابات

بیایید برای بوق ها دعا کنیم تا صدایشان باز شود.

 انتخابات در راه است. 

 

 

صبح

صدای باد می آید و نور نارنجی

دوباره صبح و در آفاق دورادرو

هزار پاره ی ابر سپید اسفجی

 

برای جنگ

برای جنگ دعا کن، برای من که منم

برای این دم آخر و پاره های تنم

برای جنگ دعا کن برای اشک غریب

برای کودک افتاده در مسیر لهیب

برای مادر پژمرده روی نعش پسر

برای دختر افتاده روی قبر پدر

برای جنگ دعا کن برای خشکی لب

برای رویت خورشید در منور شب

زمان که ناله ی خمپاره ماند و گوش

و سوت آخر و آنگاه ناله ی خاموش

برای جنگ دعا کن، برای من که منم

برای این دم آخر و پاره های تنم

فرشته ی مرگ

تو تنها در کنار خیابان قدم می زنی با کوله باری که رنگ ارغوان گرفته است. ارغوان نام یک گل است. کسی نمی داند چرا کوله بارت رنگ ارغوان است! شاید تو از قسمت ارغوان های یک گل فروشی بزرگ جلوی بیمارستان رد شده ای که کوله بارت ....شاید ...کسی چه می داند؟!سرزمین دیگری است سرزمین موجودات کوله بار ارغوانی...اصول موضوعه ی آنجا با اصول حاکم بر روزمره گی های خیابان های ما فرق دارد.تو با کوله باری در امتداد جاده میروی که در آن  دو تا سیب هست و یک عالمه بوی عجیب و غریب که انگار از عالم دیگری می آید و سه چهار بسته دعوت نامه ی آب خورده. 

دعوت نامه ی خیس خورده ی ارغوانی

دعوت به مراسم...

چه مراسمی می شود این جشن فرا زمینی

با حضور تمام ستاره شناسان  این دنیا و آن دنیا. آن ها که ستاره ها را با تلسکوپ های گنده جارو می کنند. آن ها که ستاره ها را کشف می کنند و روی پرده ی سینما ها می برند. آن ها که ستاره های کاغذی طراحی می کنند. آن ها که با ستاره ها قرار ملاقات می گذارند.  آن ها که از ستاره ها الگو برداری می کنند و برای مراسم های زنانه لباس شب می دوزند. ستاره گی و ستاره شناسی عشق مردمان سیاره ی من است. تو همه ی آن ها را که به نوعی ستاره اند یا درگیر و دار ستاره ها هستند دعوت کرده ای.

 کجا؟

به ستاره ی خودت! جایی بالای ابرها. وقتی از ابرها رد می شدی کاغذ های کوله بارت خیس شده اند. ولی هنوز هیچ کس نمی داند چرا کوله بارت ارغوانی است؟دعوت نامه هایت آدرس ندارد! دعوت نامه هایت تاریخ درست و حسابی هم ندارند. فقط اسم یک ستاره را نوشته ای. ستاره ای که اسمش در هیچ کدام از کتاب های سیاره ی من نیست. زیر دعوت نامه هایت آمده است به صرف نقل و نبات!  

 دیروز خانه ی مشد حسن مراسم بود!

کسی ندید تو از کدام طرف آمدی. فقط وقتی که رفتی رنگ ارغوان مانده بود و یک عالمه بوی عجیب و غریب و ما مردمان سیاره گفتیم:مشد حسن مرد!

یک فقره ی دیگر از ماموریت تو به انجام رسید و دو تا سیب دیگر روی طاقچه ی مشد حسن ماند یکی سهم تاریخ و یکی سهم آینده.

 هیچ کس نفهمید چرا رنگ کوله بارت ارغوانی است...