سیب کال

تحمل تراژدی آدم

سیب کال

تحمل تراژدی آدم

آزموده شدن

می خواهی با چتر باش و نقاب، یا نه عریان و خیس و جامه دران. می خواهی عبوس باش و مغرور یا نه افتاده و خاکی و ساده. می خواهی نا باور باش و شکاک، یا نه گریان و لبریز از یقین، می خواهی بد باش، یا نه خوب و دلخوش.

مدار زمین هنوز بر چرخش خودش مستدام است، بی آنکه از تو یا من اجازه بخواهد. حالا تو بمبهای اتمت را به رخ دیگری بکش و افتخار کن به نظم نوین جهانی. کاش می دانستی چقدر کوچکتر از آنی که حتی لحظه ای در خاطره میلیونها ساله ی جهان ثبت شوی. دلت را به این ماهواره های ابوقراضه ات خوش کرده ای که دورتادور زمین علم (نه الم، البته کم از الم هم ندارند) کرده ای، کمی آن طرف تر را نگاه کن و این همه ستاره و سیاره ی بی نام و نشان را ببین که چگونه بی هیچ ادعایی روی سر هم سوار شده اند و همین طور در مدارهای گرانشی بیضی و سهمی و هذلولی می چرخند. آخ یادم نبود، الان یک سده است که دچار نزدیک بینی مفرط شده ای، هر چند قبلش هم حالت خوش نبود. می دانم روزی تو را در صفحه فکاهی (نه فکاحی) مجلات جهانی دیگر، خواهم دید، با این تیتر: او کسی بود که باور نداشت! 

می خواهی بد باش، یا نه خوب و دلخوش برای او فرقی نمی کند، تویی که آزموده می شوی، که او منزه از آزموده شدن است!


بگو ای بندگان من، کسانی که بر نفسهایشان اسراف کردند، از رحمت من ناامید نشوید، همانا خداوند تمام گناهان را می بخشد که البته او بسیار آمرزنده و مهربان است./آیه 53 سوره زمر

همه چیز

خداوند همه چیز می شود، همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار.


ملاصدرا


ببخش

مرا که در سیاه های جاده های غم قدم زذم

ببخش

مرا که بی اجازه ات، برای خود

مسیر سرنوشت دیگری رقم زدم

ببخش

تو با تمام این ستاره ها رفیق

و من غریبه ام در این بلند بی کران نور

مرا که حرف های خوب را

برای عشق بین ما

همیشه کم زدم ببخش.

بی کفش

تو را می شناسم. از همان لحظه ی اول که دیدم پتکی درست بر سرم فرو خورد. با دستهای مرتعشت خاکستر این بهمن لاغر را می تکانی و از زیر عینک آفتابی فضای گناه آلود پارک را کنکاش می کنی. همه بی خیال تر از آن هستند که دردهای تو برایشان مهم باشد. مگر چند نفر مثل تو با اتوبوس درد، تا آخر خط زندگی رفته اند و ایستگاه متروک و آفتاب خورده ی آنجا را دیده اند. نگاه خسته ات شیشه ی عینک آفتابی را رد می کند. در دلت به پسر دخترهای پارک می خندی و گاهی فحش می دهی و گاهی بی خیال همه ی این هیاهوهای بیهوده تند و سریع عبور می کنی. اما هنوز مسیر سرنوشت برگ هایی دارد که رو نکرده است. می خواهم این را خوب بدانی که خدا همیشه یک چراغ روشن نگه می دارد و تو می توانی موسی باشی و به دیدار آتش طور بروی. فقط باید سبک بار بود، آنجا کسی را با کفش راه نمی دهند.

فرزانگی یا چیز دیگری؟

ب - چ در جایی نوشته بود:

یک موقع دانشجوی سینما شدم . وقتی وارد دانشکده شدم جوان و خوشحال و خونسرد بودم . دانشجوی سینما بودن معنایش این است که شخص مجبور است هر روز لااقل دو یا سه فیلم خوش ساخت و مشهور تماشا کند. سه چهار سالی گذشت تا متوجه شدم علت اضطراب روز افزون من این بمباران شدن توسط سینماست . سینما هنر عصر ماست و چون در عصر ما فرزانگی شرط هنر نیست ، آن چه در فیلم ها به ما منتقل می شود فرزانگی یا دانایی نیست. چیز دیگری است . چیزی که می شود اسمش را گذاشت" ساختارهای ذهنی  وجودهای ناکامل" هنرمندان سینما در بهترین حالت از سر دردمندی و اضطراب و گمگشتگی فیلم می سازند و هر چه بهتر باشند این گمگشتگی  را بیشتر القا می کنند.  بگذریم . حالا که حدود بیست سال از آغاز آن دوره می گذرد ، من فهمیده ام که حتی هوشمندانه ترین فیلم ها گاه ارزش دیدن ندارند . زیرا آگاهی بخشی آن ها اضطراب آور است نه خرد افزا .

سوگند

به جز حضور تو 

هیچ چیز این جهان بی کرانه را 

جدی نگرفته ام 

حتی عشق را 

                             حسین پناهی/از کتاب من و نازی

یک سکانس معجزه در تاریخ.

همه آمده اند. صدای ولوله می آید. مردم از سکوهای سنگی بالا می روند تا شاهد یکی از بی نظیر ترین مسابقات تاریخ باشند. تو آن طرف ایستاده ای با برادری که به تنهایی خودت است. در دستت عجیب ترین عصای تاریخ را گرفته ای و به مرور تمام آن چه گذشته است می پردازی. انگار کمی دست و پایت را گم کرده ای. آنها آنطرف تر پیش رویت صف کشیده اند و تو تصویر درهم پاهای تا زانو لختشان را نظاره می کنی. سر ریسمان ها و چوب دست هایشان موازی پاهایشان کشیده شده است. این چوب دست ها و ریسمان ها همان هایی هستند که قرار است با تو به مبارزه برخیزد و تو قرار است تمام آن ها را له کنی. کارگردان بزرگ تاریخ اکشن این سکانس سرنوشت ساز هستی را می دهد و تو این جا بزرگ ترین قهرمان تاریخی. این همان عصایی است که با آن برای گوسفند هایت برگ می تکاندی و حالا شده است چیزی که خودت هم نمی دانی چیست. کرم ها و مارچه های مردان پا لخت رو به رو به حرکت می افتد و ناگهان عصای رها شده از دست تو برمی خیزد و اژدهایی می شود که به چشم به هم زدنی تمام خرافات تاریخ بشر را می بلعد.  

- می گویند برجی ساخته اند تا از بالا روند و خدای او را ببینند.   

- دیده اند؟ 

- نمی دانم! شاید. ولی به روی خودشان نیاورده اند.  

- کاش می شد ما را بالا می بردند شاید ببینیم!  

- من که باور نمی کنم اصلا چیزی در کار باشد.  

-من هم همین طور اما اگر در کار باشد؟ 

- راستی آن موجود عجیب چیست؟ 

- شبیه به اژدها می ماند! از عصای موسی در آمده؟ 

- نمی دانم. شاید. انگار راست می گفتند که بزرگترین ساحران است.  

- اما این سحر نیست. ببین دارد تمام مارهای ساحران را می بلعد. 

- نزدیک است خودشان را هم ببلعد 

- چقدر مهیب است. 

 - فرار کن دارد از این طرف ... 

و تو حالا دم اژدها را می کشی و عصا دوباره در دست تو آرام می گیرد. مردم هراسیده با تردید تو را نگاه می کنند و فرعون دوباره طغیان می کند تا این مردان سابقا ساحر به خاک افتاده را داغان کند. با خودت می گویی عجب رویی دارد این فرعون. و حالا او دارد با خودش حرف می زند: 

- دروغ است. خودش رییس تمام این بی پدر و مادر هاست. اما مگر چه وعده ای بالاتر از وعده ی قدرتی که من به آن ها داده ام ممکن است وجود داشته باشد. او با سیاست است و من با قدرت  او را کنار می زنم. 

حالا مردم به شک افتاده اند.  

- خدای او کیست که می تواند عصا را اژدها کند؟ 

- حتما بزرگ تر از آمون است وگرنه ساحران پیروز می شدند.  

- پس حالا دیگر برای چه کسی قربانی کنیم؟ 

- گوش گوسفند ها را برای که علامت بزنیم؟ 

- کودکانمان را برای که تعمید دهیم! 

- هدیه ها ... 

-.... 

و تو آرام دوباره همان چیز های قبلی را می گویی: خدای من کسی است که آفرید و آنگاه هدایت می کند.  

و مردم گیج به تو خیره شده اند. چرا تو از جیبت یک مجسمه در نمی آوری و نشان نمی دهی. این کدام مجسمه است که می تواند عصا را اژدها کند.  

و تو باز هم می گویی که او نادیدنی است و ازآنچه نسبت جهالت که می دهید منزه است. و تو باز هم می گویی او نزدیک است. جایی در کنار همه ی ما... 

و مردم دوباره دنبال سحر می گردند و تو می گویی که این سحر نیست و این مشیت الهی است.  

و مردم می پرسند مشیت الهی دیگر چیست و تو می گویی هیچ قدرتی در جهان نیست جز قدرت الله.

سلامتی آزادی

سلامتی آزادی

سلامتی زندانیای بی ملاقاتی...

گفت این طرف دیوار اوین هستیم! آزاد شدند. خدا رو شکر. هزار بار شکر...

ما دچار کوری مفرطیم

تو ایستاده ای و پیش رویت صفی از جاهلیت قد علم کرده است. جاهلیت عریان و جاهلیت پوشیده در بی خیالی روشنفکری. تو ایستاده ای با چند غلام در بند و چند زن و چند کودک. هنوز شیر حق کوچکتر از آن است که پشت کفر را به خاک بمالد. سایه ی بلندترین شرک عرب بر خاک مکه افتاده است و بنایی که ابراهیم خانه ی توحیدش خواند حالا شده است خانه ی شریکان بزرگ و کوچکی که هر کدام مدعی بخشی از سرنوشت محتوم بشرند. تو ایستاده ای، تنها. اما نه این طور که ما تنهاییم. تو ایستاده ای آن طور که مردان بزرگ می ایستند و حضور شورانگیز او از قاب قوسین به تو نزدیک تر است.

بخوان محمد بخوان.

برای مردنت گریه نمی کنم چون به عاشقانه ترین سفر هستی رفته ای پس چطور می توانم برای این شادی مکرر عزادار باشم. تو به معراج دائم می روی و ما هنوز بر سیمان فرش این پیاده روهای سرد لابه لای هم لول می خوریم. اینجا نه از بلال خبری هست نه از حمزه. این جا همه مثل همیم دچار کوری مفرط در عصر غرور تکنولوژی.

ما متفرق شده ایم و آنچنان که قرآن که تو پیام آورش بودی گفت هر کدام به گوشه ای از دین حقیقت دل خوش کرده ایم. ما ایراد گیر شده ایم. بت ها را رها کردیم تا روز به روز بزرگ تر و قدرتمند تر شوند و آن وقت به هم گیر داده ایم که آی چرا تو دستت را پیشت گرفته ای و نماز می خوانی و آی چرا تو بر خاک سجده می کنی! در شهر اگر بگردی ابولهب ها را می بینی که برای ابوجهل ها نوشابه باز می کنند. غرور، غرور، غرور... چه کسی باور می کند که ما مسلمان نیستیم. آخر مگر مسلمانی همین عزاداری های مکرر نیست؟ راستی تو در زندگیت عزاداری کرده ای تا به حال؟ آن زمان که جگر عمویت خوراک هند جگر خوار شد؟ یا آن زمان که خدیجه ات مرد؟ یا وقتی  که ابراهیم نوزادت، تنها پسرت چهره در خاک کشید؟ نه تو آن قدر ایمان داشتی که عزاداری نکنی. مگر قرآن که تو پیام آورش بودی نمی گویند "مومنین کسانی هستند که نه اندوهی بر آنان هست و نه ترسی" مگر عزای مومن جز گناه چیز دیگری میتواند باشد! مرگ که عزا نیست. مرگ آغاز است. آن طور که خودت بارها گفته ای. چه کسی باور می کند که ما تو را نمی شناسیم. مگر تو بزرگترین معترض در زمان خودت نبودی؟ آنچنان که آبای تو بودند. مگر ابراهیم به جنگ دین زمان خود نرفت نرفت؟ مگر تو نرفتی؟ چه قدر خون پاک عزیزانت به خاک ریخت و تو بر سوگشان ناله نکردی چون معتقد بودی که شهادت بزرگترین سعادت بشری است. چقدر بی شباهتم به تو، من. و نامم تنها مسلمان است. دلخوشم با روزمرگی های روزانه و اسمش را گذاشته ام مسلمانی. تو در زندگی ات یک روز راحت داشتی؟ اگر امورات اسلام و مسلمین نبود، ارادتت به معبود مگر شب برایت خواب راحت می گذاشت؟ مگر یک بار نخواستی سر آسوده به بالین بگذاری که آیه ی "یا ایها المزمل" آمد. آسوده می گویم، چون ما آسودگی را در برقراری فرمی تکراری در زندگی می بینیم. اما نه تو آسودگی ات در بندگی ات بود. و بندگی ات نه مثل ما که شبیه به خودت بود و شبیه به آنان بود که آسودگیشان خداست. حالا ما متفرق ترین خلق عالمیم! آهای غرب خیالت راحت باشد چون اتحاد از شرق ما رفته است. ما قهرمان تمام ورزش های انفرادی جهانیم. می بینی تفرقه چگونه بین ما که ناممان مسلمان است، بیداد می کند. در این آپارتمان های بی در و پیکر همسایه از همسایه خبر ندارد. تمام غم های دنیا را در دل داریم و فقیریم. کفر می ورزیم بی آن که بدانیم و به خدایی جعلی متمسکیم. می بینی تنها نامی از تو می شناسیم. نه از مهربانی و رحمتت بر همنوعان اثری داریم و نه از خشم و صولتت بر زشتی و ناپاکی. بی رو در بایستی اگر بگویم، این جا گناه پرستان بیشتر از خداپرستانند. لذت سکر آور گناهان پشت سر اگر بگذارد، گاهی در مجلس عزاداری شرکت می کنیم و نم اشکی تر می کنیم. بی آن که تاثیری بر روند زندگی نا بهنجارمان داشته باشد.

حالا تو رفته ای و آن چه که یک بشر می تواند برای سایرین بگذار را در حد اعلایش گذاشته ای. ما ولی دچار کوری مفرطیم!

سزیف و تخمه آفتاب گردان

سزیف تنها به دیوار سنگی کوه تکیه داده است. تمام سنگ های کوه را بالا و پایین برده است. او به بیهودگی کارش پی برده است و حالا ترجیح می دهد به دیوار سنگی این کوه تکیه دهد و تخمه آفتاب گردان بشکند.

این غول خسته، سزیف را می گویم، محکوم بود که سنگ های کوه را بالا ببرد و دوباره پایین بیاورد. این مجازات او بود چون رنج آورترین کارها انجام کار بیهوده بود. اما حالا کله ی سزیف کار کرده است و فهمیده است که سر کار بوده است. سزیف تنها و خسته به دیوار سنگی کوه تکیه داده و تخمه آفتاب گردان می شکند.

روشنفکر: به نظرم بیهودگی مصداقی از یکنواختی زندگی بشری است. یا شاید برعکس.

کوته فکر: می گویم از دانشگاه اخراجت کنند تا دیگر از این حرف های سقلمه پقلمه نزنی.

روشنفکر: من که حرف بدی نزدم!

کوته فکر: از کجا معلوم شاید زده باشی من نفهمیده ام.

روشنفکر: اگر از دانشگاه اخراجم کنند به جمع دوستان خسته ام در اتاق های تاریک و سرشار از بوی چوب سوخته و دود کاپیتان بلک می پیوندم و با صدای بلند کامو می خوانم.

کوته فکر: تو هیچ عقیده ای نداری!

روشن فکر: عقیده مصداق کورفکری است. وقتی عقیده داشته باشی به انجماد ذهنی رسیده ای. عقیده جریان سیال امواج ذهنت را به اسارت می برد.

کوته فکر: نفهمیدم چه گفتی اما از دانشگاه اخراجت کردم.

روشن فکر: آه چه بهتر این برای پز روشن فکری ام بهتر است. راستی این کلاه مایاکوفسکی به تیپم می آید؟

کوته فکر: کلاه مایاکوفتی دیگر چیست؟

روشن فکر: همین کلاه یک وری که لبه دارد!

کوته فکر: از مصادیق مسلم کفر و غرب است. باید خودت را با کلاهت در آتش سوزاند.

روشن فکر: وای چقدر دوست دارم. درست مثل ژاندارک. دوست دخترهایم چقدر ذوق می کنند. چقدر به مرگم افتخار می کنند. قرار داریم هر کدام زودتر دستگیر شدم بقیه به افتخارش قهوه ی تلخ بنوشند. چقدر من عاشق فرم هستم.

کوته فکر: حناق بگیری، ای کفر ملعون. خودم آتشت می زنم.

روشن فکر: آه چقدر با عظمت. آتش در راه آزادی!

کوته فکر: آزادی یعنی هرزگی

روشن فکر: دقیقاً تعریف مشخصی برای آزادی سراغ ندارم. شاید همین که گفتی باشد. چه اهمیتی دارد. خود این لفظ قشنگ است.

کوته فکر: دلت هوس چماق کرده است.

روشن فکر: شبیه الاقی هستی که نمی فهمد.

کوته فکر: شبیه طوطی ای که بلغور می کند.

روشن فکر: ...

کوته فکر: ...