شب وقتی مشد حسین از تاریک کوچه در آمد و به لامپ خاک گرفته حمام رسید ، ربابه خانم با آستین ورکشیده برای شام آقا مرتضی گوشت و لوبیا می کوفت ، که ناغافل جعفر با رنگ پریده دوید وسط حیاط و با نفس بریده داد زد :
- نه نه ، نه نه ، صغرا رو عقرب زد . نه نه ، ترو روح آقا بدو ،صغرا ، صغرا ...
مش حسن که سیاه پوشیده بود سوار گاوش شده بود و تو کوچه ها پرسه می زد که یکهو شنید " یکی رو عقرب زد. " برای همین جلد با پشت پایش به حیوان و کوبید و گاو همین که پیام مشد حسن را دریافت کرد نعره ای کشید و چهار نعل شد . مشد حسین هم درست در همان لحظه اسکناس صد و بیست و هفت هزار تومنی را کف دست حمومی گذاشت و از او کرم تمیز کننده خواست که حمومی فی الفور امر عالی را مطاع آمد .
صغرا یک ریز جیغ می زد و عقرب هم زیر آجر افتاده مرده بود . نهنه التماس خدا را می کرد و همه ایستاده ، جم نمی خوردند و راه نمی دادند و ...
ولی ناگهان کسی از پشت صفوف مردم ایستاده با گاوی که چهار نعل میدوید نزدیک شد و حصار آنان را شکست و به دخترک رسید و او را از دست مادرش گرفت و تند به سمتی نا معلوم یورتمه رفت .
هیچ کس تا دو ساعت بعد یعنی وقتی که گاو مشد حسن و مشد حسن و دخترک با آن سرعت عجیب و غریب به مشد حسین که تازه از حمام در آمده بود کوفتند خبری نداشت و بعد از آن هم دوباره خبری به دست نیاورد .
چون مشد حسن جلد خود را و دخترک را و البته گاو را جمع و جور کرد و دوباره یورتمه رفت .
صبح مردم یک تابوت کوچولو را در قبرستان شهر کنار یک تابوت بزرگ گذاشته بودند . دختر بچه ای که جای عقرب گزیدگی روی گردش مانده بود در تابوت کوچک و مردی که همه جایش تمیز شده بود در تابوت بزرگ خوابیده بودند .
می گفتند مش حسین از حمام که در آمد سکته کرد و هیچ کس نمی دانست که در اصل مشد حسین با گاوش به او کوفته بود و در رفته بود .
حالا مشد حسن با گاوش و صغرا که می خندید جای دوری رسیده بودند . لابد تا الان آقا مرتضی هم گوشت و لوبیا را خورده بود و ربابه خانم هم آستین هایش را پایین کشیده بود .
لامپ بالای حمام با تمام گرد و خاک روی تنش هنوز کورسویی می زد .
مرگ ساده دخترک
امیر حسین قادری
زمستان 83