X
تبلیغات
زولا

در آرزوی لحظه ی بارانی ات

زنجیری غمت شده اینجا اسیر، باز
آری رسیده ای ولی افسوس، دیر، باز
حالا که عشق در غم ما پرده می درد
بیهوده می زنی تو بر این در، حریر، باز
در آرزوی لحظه بارانی ات، منم
با این دل فسرده که گشته کویر، باز
ای چشم گوهرت همه لبریز از شراب
باز آ بنوشمت که شوم با تو سیر، باز
یک عمر رفت و جز تو دلم مقصدی ندید
جز کوره راه بسته ی در ناگزیر، باز

نازی من، تمام وجودم برای تو . . .
از وقت آمدنت شده اسمم "امیر"، باز

نظرات (0)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد