X
تبلیغات
رایتل

آدم نمی شود!

آدم نمی شود دل حوا زده عزیز

آتش بزن در این سر سودا زده عزیز

بهتر بسوزد این سر پر قیل و قال شر

این سر که در مسیر تو در جا زده عزیز

آری، خلیل اگر چه سلاماً به گُل نشست

آتش ببین که به جان و سر و پا زده عزیز

گو شیخ با چراغ بگردد به گرد شهر

کان دزد نیمه شب دل ما را زده عزیز

در درد جاودان تو ای جان جان من

شد دل رفیق درد و مداوا زده عزیز

دیگر شط شراب به کشتی ما مریز

بیمار و غرقه ایم و چه دریا زده عزیز

این دل از اولِ اول خودش پریشان بود

تهمت ولی همیشه به حوا زده عزیز


شعر از: خودم

برچسب‌ها: مشاعرات
نظرات (0)
نظر بدهید
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد