X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

بندرم کن

بازآی و دوباره باورم کن

من میوه ی نو، تو نوبرم کن


خشک است دلم چو رود هامون

باران منی، بیا ترم کن


مهتاب ترین سپید آرام

بازای و شبی منورم کن


تکرار غمم، همیشه، هر روز

در خنده بیا مکررم کن


یک شهر نهفته زیر خاکم

دریا دل من، تو بندرم کن


من بی تو به صرف فعل ناله

در عشق بیا و مصدرم کن


تقدیرِ نبود و نیست، هستیم

لطفی کن و پس مُقَدَرم کن


امیرحسین قادری/صبح چهارشنبه 14 سپتامبر

سفر

خیال می کنم 

در آب های جهان قایقی است
و من -مسافر قایق- هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم


مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهد کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

 

"سهراب سپهری"

بیشمار

[Forwarded from Amirhosein Ghaderi]

یار ما اطوار دارد بی شمار

همچنان او کار دارد، بیشمار

بار هستی را به دوش ما گذاشت

باز هم او بار دارد، بی شمار

آشنایش همچو اغیارند و او 

عاشق از اغیار دارد بی شمار

چشم او را شرح بیماری خوش است

ای بسا بیمار دارد بی شمار

بر حذر بودم من از پس کوچه اش

بس که این دیوار دارد، بیشمار

همچو حلاجیم و کافر خو شده!

عشق رویش، دار دارد بیشمار

بسکه او پرده در و دیوانه است

عشق او انکار دارد، بیشمار

شرح بد مستی ما را همچنان

چشم او اصرار دارد، بیشمار

بارها تا کوی جانان رفته ایم

لیک جانان کار دارد، بی شمار!


امیرحسین قادری/امشب!

تا در کجا بر آییم، زین شعله چون سیاوش

چون قطره های شمعم، لبریز درد آتش

می افتم و فراز اند، این شعله های سرکش


دیدی چگونه ما را، گم گشت راه مقصود؟

دیدی چگونه از عشق، جا ماند دود و آتش؟


ما را کمان چشمت، رو سوی ملک توران

جان در کف است و دیگر ماییم و حال آرش


باز آی حال ما را، تحویل کن بهارا

زان عشق های جاوید، زان نغمه های دلکش


ما را حقیقت عشق در آتشی فرو برد

تا در کجا بر آییم، زین شعله چون سیاوش


چون قطره های شمعیم، جا مانده از حرارت

در این سقوط دایم، زان جذبه ی نگاهش


ای باد نوبهاری، ما را چگونه دیدی؟

چون قطره های باران، در متن تو مشوش


امیرحسین قادری/ ایده از مسعود اندواری

شهریور 95

افتخار

آدمی باید افتخار کند. به رنگ، به شکل، به اسطوره، به افسانه. آدمی احتیاج دارد که افتخار کند به فرزند، به خانه، به زمین، به کار. آدمی عشق می ورزد به افتخار کردن، به ملیت، به قدرت، به قهرمانان افسانه ای. آدمی زاده شده که افتخار کند و برای این افتخار می جنگد، می کشد و می میرد. این سرشت آدمی است. 

تنها آنچه که اهمیت دارد مساله ای است که به آن افتخار می شود. در واقع تمام گناهان بشری از همین افتخار آغاز می شود. افتخار به پوچی.

بی شک تنها آنچه که ارزش تفاخر دارد چیزی نیست جز حفظ حقیقت! 

نه رنگ، نه نژاد، نه زمین، نه اسطوره، نه ملیت و نه قدرت.

کیمیا

آنان کسانی هستند که  خداوند بدی های آنان را به خوبی تبدیل می کند./فرقان 70


کیمیا داری که تبدیلش کنی /مثنوی دفتر دوم

مستضعفین و جهنم

قطعا هنگام مرگ، از کسانی که زیر سلطه باقی ماندند و به خودشان ستم کردند، پرسیده میشود در زمین چگونه بودید؟ 

می گویند که ما در زمین جزو مستضعفین بودیم.

به آنها گفته میشود آیا زمین خدا به اندازه کافی وسیع نبود که در آن مهاجرت کنید؟

پس جایگاه آنان دوزخ است و آن بسیار جایگاه بدی است/ نسا 97

اتفاق عشق

ای انتهای خستگی این مسیرها

ای جنگل نهفته ورای کویرها


موسیقی من از تو، پر از هارمونی عشق

چشم تو بم، دل من غرق زیر ها


بی اختیار، عشق تو یک اتفاق بود

در گفتگوی چشم تو با ناگزیرها


باید دعا کنم که تو را بازبینمت

یک شب کمیل ها و شبی هم مجیرها


تا شهر دوردست تو با پا و سر روم

با تو میسر است چه دور و چه دیرها


با اسم کوچکت دل من آب می شود

لعنت به حرف های اضافه، ضمیرها


در لحظه های اذان شهر رنگ توست 

تا سجده می روند تمام امیر ها


ای مقصد بلند من ای انتهای من

گم می شوم بدون تو من در مسیرها


سحرگاه 26.6.2016 / امیرحسین قادری

تکراری

چه پرسه ها که زدم در خیال تکراری

نشد ولی که نشد! این محال تکراری


تو را کجا و چگونه گمت نمودم من

که کوچه کوچه منم با سوال تکراری


وَ شب پر از کلمات شکسته در درد است

سرم پر است، از این قیل و قال تکراری


برای هیچ کسی هم مهم نبود اصلا

روایتی که شنیدند، شرح حال تکراری


نشسته ام و شب و شعر و قهوه می نوشم

تو نیستی و شبم تلخ، با روال تکراری


"ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ"

تفعلی زده ام، باز فال تکراری


سفر بدون تو تا شهرهای با هم ما

و باز یک چمدان، ترمینال تکراری


هراز و قطره ی باران و انعکاس چراغ

چه تلخ می شود اینک، شمال تکراری


نه شاد می شوم از بوی تازه ی زیتون

نه فاز می دهد این پرتقال تکراری


مواقعی که نباشی تمام بی معنی است

تلاش های گروهی کارناوال تکراری


روایت از تو حکایت پذیر می گردید

و بی تو می شود این ابتذال تکراری


تمام شهر پر از درد بی تو بودن، بود

فغان از این همه گیر اختلال تکراری


بدون تو، همه جای زمین من، اندوه

ستاره ها همه لبریز، از ملال تکراری


امیرحسین قادری/20 ژوئن 2016 مصادف با 31 خرداد 1395/اصفهان

باور نمی کنی؟ ببین

باور نمی کنی که پیمبر شدم؟ ببین

هی وحی می شود به من از عالم الیقین؟

هی آیه، هی مکاشفه، هی حرف های نو

هی می رود زمین به هوا! آسمان، زمین

زان شب که چشم تو شد نار در طوی طور

هر روز در مراقبه ام ، سی نه! اربعین

من را چه احتیاج عصا، چه نیاز مار

باران بگو که ببارد وَ چای تازه، همین

در مذهبی که منم اصل، عاشقیست

باقی تمام نکته ی بیهوده! فرع دین

یک قهوه ی سیاه بیار و دو صندلی

تا مختلط شود غم او، طعم کافئین

من تا سحر، پر از روایت بی پرده با خدام

باور نمی کنی که پیمبر شدم؟ ببین


( تعداد کل: 229 )
   1       2       3       4       5       ...       23      >>