سیب کال
  
 تحمل تراژدی آدم
 
دی 1390
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو
موضوع بندی

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 23 دی ماه سال 1390
تا آخر درس شهید

باز باران با ترانه می زند

عشق، آهنگ شبانه می زند

دیو اما کر، در این تفسیرهاست

باز هم نامردمانه می زند


این حکایت، آب، بابای تو است

قصه ی دارا و سارای تو است

ماجرای مرد و باران است و اسب

شرحی از تصمیم کبری تو است


جان پاکت چون که می رفت از زمین

پیکرت می سوخت در خاک اینچنین

پای مشق ناتمامت خورد مُهر

مُهر آبی هزاران آفرین


با دوصد یاقوت خون پاک یار

دفترم پر گشته از شعر انار

رفته ای و مانده در اوراق ما

شعرهای عاشقان بی قرار


یاد باد آن مِهر های پر امید

"دانش آموزان، کتب، درسی رسید"

کاغذ کاهی و گاهی هم سپید

درس ما تا آخر درس شهید

                                          
                                            به یاد یارانی که به جرم دانستن، رفتند!

 
جمعه 16 دی ماه سال 1390
سفره خالی

این شعر از من نیست و نمی دانم چه کسی آن را سروده ولی آنقدر هست که در کنج نوشته های وبلاگی ام یادداشتش کنم:

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد: کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم 

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت بر سر زد و بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید؟

گفت آقا سفره خالی می خرید

                                           لا ادری


 
جمعه 11 آذر ماه سال 1390
معجزه خون

و حالا با تمام وجود ایستاده ای و آتشی در چشمانت شعله می کشد که موسی را در طور پا برهنه کرد. ایستاده ای و صدایی در پی زمینه ی ذهنت زمزمه می کند

-  بیابان موعود اینجاست. بیابان موعود بشر اینجاست. اینجاست که نوح کشتی نجاتش را فرو آورد. اینجاست که ابراهیم کارد بر گلوی اسماعیل نهاد. اینجاست که موسی عصایش را بر زمین انداخت. اینجاست که هود و شعیب و سلیمان بشارتش را دادند. اینجاست که عیسی عروج کرد. اینجاسب که محمد (ص) بر کوری امتش گریست. اینجاست که خدا گفت: "مپندارید آنان که در راه خدا کشته شدند امواتند. بل آنان زنده اند و در پیش پروردگار رزق داده می شوند"

صدا شکسته می شود و اشک از گوشه چشمت به زمین می افتد. تمام جهالت قرون تاریخ بشر در پیش رخت صف کشیده است و تو با 72 دوست که شاهد غربت ابوذر بوده اند و نمک پرورده مکتب علی، ایستاده ای همچون روزنه نوری در ساحت ظلمات.

صدا دوباره زمزمه می کند:

- می توانی دعا کنی آنقدر باران ببارد که زمین واژگون گردد و این جاهلان را زیر و رو کند. می توانی دعا کنی که تیغ بر گلویت اثر نکند. می توانی دعا کنی که چوبدست تو اژدها شود و حمیت جاهلانه این قوم بی خرد را ببلعد. می توانی عیسی باشی و عروج کنی و 72 حواریونت بارکش امانتت باشند. اما نه ایستاده ای تا معجزه ای جدید رقم بزنی. تو خون خدایی و خون خدا معجزه اش با خون رنگ می گیرد. تو طوفان به پا می کنی اما نه با ابر که با رگ بریده ی گردنت. تو اژدها می سازی اما نه عصا که با دست بر زمین افتاده بریده ی برادرت.

اینجا صدا در گلو می شکند و زمین بغضش می گیرد. خدا بهترین بندگانش را به میدان آورده تا حماسه ای جاوید رقم بزند. حماسه ای که نه موسی در برابر فرعون ساخت و نه ابراهیم برابر نمرود. این حماسه ای است که تو در برابر جهالت بشری خواهی ساخت نه در برابر بشرهای جاهل و البته باز تو پیروز میدانی و این را می دانی که اگر دست برادرت بر زمین می افتد هزار سال بعد همین دست، مشت شده برابر تانک مرکاوا، آر پی جی می زند و به اذن خدا سحر مدرن قرن جادوگران متجدد را زمین گیر می کند. آری تو همه را می دانی. تو می دانی که خون بهای علی اصغرت را کودکانی خواهند گرفت که امروز زیر پرچم تو سینه می زنند. تو می دانی که زینب های زمان ساکت نخواهند نشست. تو می دانی که این خون امضای سرخی خواهد شد بر اثبات شجاعتنامه قیام. تو می دانی که همچون جدت ابراهیم که بازار بتان را به هم ریخت رسالتی داری تا بت شکن ابدی تاریخ باشی و آزادی خواهان دوران با نام تو بر بت بزرگ جهالت یورش برند.

تو ایستاده ای و لشکری ترحم برانگیز از آنان که نمی دانند جلویت صف کشیده اند. "آیا برابرند آنان که می دانند و آنان که نمی دانند؟"

صدا می گوید:

- مگر ندیدی پیامبران را که همه بر کافران زمان خود پیروز شدند اما هیچ کدام بر جهالت قوم خود غلبه نکردند.

و به یاد می آوری قوم موسی را که گوساله پرستید و قوم عیسی را که خواست بر صلیبش بکشد و قوم ابراهیم را که دوباره بت پرست شد و همه این اقوام که بی هیچ بهانه ای فراموش کردند سنت پیام آوران خود را.

صدا می گوید:

- تو نیامده ای که بر این کافران غلبه کنی، تو آمده ای که این دیو کهنسال جهالت بشری را بر زمین بیاندازی.

پس یک به یک رفقایت به میدان می روند تا هر کدام ضربه ای بزنند بر قامت این غول نا پیدا. و آن سر تو نبود آنجا که از گردن جدا شد که سر همین دیو بی شاخ و دم بود تا مرا امروز 1000 سال بعد از آن واقعه بیدار کند و هوشیار کند و آگاه کند.


و سلام علی من التبع الهدی


 
دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390
بارش عشق

به صحرا شدم، عشق باریده بود

و پا آنچنان که در گل فرو می رود به عشق فرو می رفت

                                                                         بایزد بسطامی


 
شنبه 28 آبان ماه سال 1390
مهمانپذیر شک

آخ حیف از ما که در پیش خدا کوچک شدیم

موقع وصل و رجا، یکباره بیجا دک شدیم


جان پاکان چون عقاب از جسم خاکی پرکشید

ما در این مرداب تن، چون گله ای اردک شدیم


با موبایلی که پر از عکس و کلیپ تازه بود

از تجلی رخش در جام شب منفک شدیم


آخ حیف از ما که در قصه به جای نقش شاه

عاشق نقش غلام و شکلک دلقک شدیم


آتش سینا و کوه طور موسی یاد باد

ما که با سیگار، در به در پی فندک شدیم


ای خوشا آنی که در شهر یقین مسکن گرفت

آخ، حیف از ما که در مهمانپذیر شک شدیم!


                                                               شعر از: خودم



 
پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1390
دعا

خدایا کمکم کن تا آدم شوم پیش از آن که در حیوانی بمیرم

خدا مرا به سمت خودت بر پیش از آن که در سنگر شیطان موضع بگیرم

خدایا آزادم کن که سخت در تقید این نفس وانفسا اسیرم




 
جمعه 6 آبان ماه سال 1390
ناگهان اژدها

خوشا به سعادت ساحرانی که حریفشان موسی بود و سرانجام سجده کردند در مقابل عظمت خداوند،

بدون رخصت فرعون!

ببین چطور ما را به جان خودمان انداخته اند، تا این چوب ها و رسن هایمان را مثل کرم های کثیف هی برای هم تکان دهیم،و دائم سجده می کنیم برای فرعون نفس،

بدون رخصت خدا!

پشت در وادی طوی ایستاده ایم و کفش هایمان بوی عرق پا گرفته اند. فراموش کرده ایم که درشان بیاوریم. خودمان را با این مجیک های اسباب بازی سرگرم کرده ایم و یادمان رفته که آنسوی در چوبدستمان ناگهان اژدها می شود.

دارم باور می کنم که اگر کنار محمد نیاستی روبه رویش ایستاده ای. سمت دیگری وجود ندارد.


 
پنجشنبه 5 آبان ماه سال 1390
حتی عشق

غیر از حضور تو هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتم

حتی عشق را!

               حسین پناهی


 
سه شنبه 12 مهر ماه سال 1390
اختلاس

چند وقتی پیش اندر کشوری

واقع در پهنای دور خاوری


اتفاق افتاد، نوعی اختلاس

برده شد کلی وجوه و اسکناس


یک نفر بالا کشید و سیر خورد

پولها را بی شرف، نشمرده برد!


ادامه مطلب ...

 
جمعه 8 مهر ماه سال 1390
آه آدمها که در کار تماشایید

آی آدمها که در ساحل

لمیده روی شن هایید

و با شرتی و تک پوشی

همه اطراف خود را تیز می پایید

ادامه مطلب ...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه بلاگ اسکای نام کاربری خود را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 49301


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها