X
تبلیغات
رایتل

من بی تو شد کابوس، یک خواب طولانی

من بی تو شد بیمار، یک درد انسانی

دیوانه تر شد باز، زنجیر رنج من

آشفته تر شد باز، دریای طوفانی

رفتی کمی بعد از باران صبح زود

رفتی و بعد از آن سیل پشیمانی

حالا من و دردی با وسعت یک شهر

حالا من و شهری، رو سوی ویرانی

غم، همچو زندان شد، دیواری از حسرت

شب، کهنه سربازش، گرم نگهبانی

تدوین عشق تو، یکریز سرکوبی

اکران درد من، یکدست حیرانی

تکرار این قصه در هر غزل هر شب

در متن این کابوس، این خواب طولانی


20 فوریه 2017

امیرحسین قادری

میان پیچ یک جاده

مرا گم می کنم در انحراف پیچ یک جاده

مرا گم می کنم در خاطرات یک غم ساده

مرا در شرح یک غربت تو می دیدی و می دیدم

میان چشم های تو، شکستی نقش افتاده

کلنجارِ من و یک خواب طولانی، کمی کابوس

تو را در جاده های دور دیدم، دل به ره داده

تو می رفتی و در ذهنم کمی اکسید عشقی دور

تو می رفتی و شب، با لشکری از درد آماده

تو می رفتی و من در غم، برای خویش می خواندم

تو را گم کرده ام آخر، میان پیچ یک جاده


شعر از خودم!

میانگین جامعه

خیلی گذشت تا بفهمد میانگین جامعه یعنی جایی که پر از افراط و تفریط است. جایی که پر از لاقیدی و بی ایمانی است.

ای کوکب هدایت

خدایا چنانم کن که از تو بترسم گویا که تو را می بینم، و با پرهیزگاری مرا خوشبخت گردان، و به نافرمانی ات بدبختم مکن، و خیر در قضایت را برایم اختیار کن، و به من در تقدیرت برکت ده، تا تعجیل آنچه را تو به تأخیر انداختی نخواهم، و تأخیر آنچه را تو پیش انداختی میل نکنم.خدایا قرار ده، بی نیازی را در ذاتم، و یقین را در دلم، و اخلاص را در عملم، و نور را در دیده ام، و بصیرت را در دینم و مرا به اعضایم بهره مند کن، و گوش و چشمم را دو وارث من گردان، و مرا بر آن که به من ستم روا داشته پیروز فرما، و در رابطه با او انتقام و هدفم را نشانم ده، و چشمم را بدین سبب روشن گردان.خدایا گرفتاری ام را برطرف کن، و زشتی ام را بپوشان، و خطایم را بیامرز و شیطانم را بران و دینم را ادا کن،


امام حسین/ دعای عرفه

بندرم کن

بازآی و دوباره باورم کن

من میوه ی نو، تو نوبرم کن


خشک است دلم چو رود هامون

باران منی، بیا ترم کن


مهتاب ترین سپید آرام

بازای و شبی منورم کن


تکرار غمم، همیشه، هر روز

در خنده بیا مکررم کن


یک شهر نهفته زیر خاکم

دریا دل من، تو بندرم کن


من بی تو به صرف فعل ناله

در عشق بیا و مصدرم کن


تقدیرِ نبود و نیست، هستیم

لطفی کن و پس مُقَدَرم کن


امیرحسین قادری/صبح چهارشنبه 14 سپتامبر

سفر

خیال می کنم 

در آب های جهان قایقی است
و من -مسافر قایق- هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می رانم


مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن ، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهد کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

 

"سهراب سپهری"

بیشمار

[Forwarded from Amirhosein Ghaderi]

یار ما اطوار دارد بی شمار

همچنان او کار دارد، بیشمار

بار هستی را به دوش ما گذاشت

باز هم او بار دارد، بی شمار

آشنایش همچو اغیارند و او 

عاشق از اغیار دارد بی شمار

چشم او را شرح بیماری خوش است

ای بسا بیمار دارد بی شمار

بر حذر بودم من از پس کوچه اش

بس که این دیوار دارد، بیشمار

همچو حلاجیم و کافر خو شده!

عشق رویش، دار دارد بیشمار

بسکه او پرده در و دیوانه است

عشق او انکار دارد، بیشمار

شرح بد مستی ما را همچنان

چشم او اصرار دارد، بیشمار

بارها تا کوی جانان رفته ایم

لیک جانان کار دارد، بی شمار!


امیرحسین قادری/امشب!

تا در کجا بر آییم، زین شعله چون سیاوش

چون قطره های شمعم، لبریز درد آتش

می افتم و فراز اند، این شعله های سرکش


دیدی چگونه ما را، گم گشت راه مقصود؟

دیدی چگونه از عشق، جا ماند دود و آتش؟


ما را کمان چشمت، رو سوی ملک توران

جان در کف است و دیگر ماییم و حال آرش


باز آی حال ما را، تحویل کن بهارا

زان عشق های جاوید، زان نغمه های دلکش


ما را حقیقت عشق در آتشی فرو برد

تا در کجا بر آییم، زین شعله چون سیاوش


چون قطره های شمعیم، جا مانده از حرارت

در این سقوط دایم، زان جذبه ی نگاهش


ای باد نوبهاری، ما را چگونه دیدی؟

چون قطره های باران، در متن تو مشوش


امیرحسین قادری/ ایده از مسعود اندواری

شهریور 95

افتخار

آدمی باید افتخار کند. به رنگ، به شکل، به اسطوره، به افسانه. آدمی احتیاج دارد که افتخار کند به فرزند، به خانه، به زمین، به کار. آدمی عشق می ورزد به افتخار کردن، به ملیت، به قدرت، به قهرمانان افسانه ای. آدمی زاده شده که افتخار کند و برای این افتخار می جنگد، می کشد و می میرد. این سرشت آدمی است. 

تنها آنچه که اهمیت دارد مساله ای است که به آن افتخار می شود. در واقع تمام گناهان بشری از همین افتخار آغاز می شود. افتخار به پوچی.

بی شک تنها آنچه که ارزش تفاخر دارد چیزی نیست جز حفظ حقیقت! 

نه رنگ، نه نژاد، نه زمین، نه اسطوره، نه ملیت و نه قدرت.

کیمیا

آنان کسانی هستند که  خداوند بدی های آنان را به خوبی تبدیل می کند./فرقان 70


کیمیا داری که تبدیلش کنی /مثنوی دفتر دوم

( تعداد کل: 233 )
   1       2       3       4       5       ...       24      >>