X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

تا در کجا بر آییم، زین شعله چون سیاوش

چون قطره های شمعم، لبریز درد آتش

می افتم و فراز اند، این شعله های سرکش


دیدی چگونه ما را، گم گشت راه مقصود؟

دیدی چگونه از عشق، جا ماند دود و آتش؟


ما را کمان چشمت، رو سوی ملک توران

جان در کف است و دیگر ماییم و حال آرش


باز آی حال ما را، تحویل کن بهارا

زان عشق های جاوید، زان نغمه های دلکش


ما را حقیقت عشق در آتشی فرو برد

تا در کجا بر آییم، زین شعله چون سیاوش


چون قطره های شمعیم، جا مانده از حرارت

در این سقوط دایم، زان جذبه ی نگاهش


ای باد نوبهاری، ما را چگونه دیدی؟

چون قطره های باران، در متن تو مشوش


امیرحسین قادری/ ایده از مسعود اندواری

شهریور 95

افتخار

آدمی باید افتخار کند. به رنگ، به شکل، به اسطوره، به افسانه. آدمی احتیاج دارد که افتخار کند به فرزند، به خانه، به زمین، به کار. آدمی عشق می ورزد به افتخار کردن، به ملیت، به قدرت، به قهرمانان افسانه ای. آدمی زاده شده که افتخار کند و برای این افتخار می جنگد، می کشد و می میرد. این سرشت آدمی است. 

تنها آنچه که اهمیت دارد مساله ای است که به آن افتخار می شود. در واقع تمام گناهان بشری از همین افتخار آغاز می شود. افتخار به پوچی.

بی شک تنها آنچه که ارزش تفاخر دارد چیزی نیست جز حفظ حقیقت! 

نه رنگ، نه نژاد، نه زمین، نه اسطوره، نه ملیت و نه قدرت.

کیمیا

آنان کسانی هستند که  خداوند بدی های آنان را به خوبی تبدیل می کند./فرقان 70


کیمیا داری که تبدیلش کنی /مثنوی دفتر دوم

مستضعفین و جهنم

قطعا هنگام مرگ، از کسانی که زیر سلطه باقی ماندند و به خودشان ستم کردند، پرسیده میشود در زمین چگونه بودید؟ 

می گویند که ما در زمین جزو مستضعفین بودیم.

به آنها گفته میشود آیا زمین خدا به اندازه کافی وسیع نبود که در آن مهاجرت کنید؟

پس جایگاه آنان دوزخ است و آن بسیار جایگاه بدی است/ نسا 97

اتفاق عشق

ای انتهای خستگی این مسیرها

ای جنگل نهفته ورای کویرها


موسیقی من از تو، پر از هارمونی عشق

چشم تو بم، دل من غرق زیر ها


بی اختیار، عشق تو یک اتفاق بود

در گفتگوی چشم تو با ناگزیرها


باید دعا کنم که تو را بازبینمت

یک شب کمیل ها و شبی هم مجیرها


تا شهر دوردست تو با پا و سر روم

با تو میسر است چه دور و چه دیرها


با اسم کوچکت دل من آب می شود

لعنت به حرف های اضافه، ضمیرها


در لحظه های اذان شهر رنگ توست 

تا سجده می روند تمام امیر ها


ای مقصد بلند من ای انتهای من

گم می شوم بدون تو من در مسیرها


سحرگاه 26.6.2016 / امیرحسین قادری

تکراری

چه پرسه ها که زدم در خیال تکراری

نشد ولی که نشد! این محال تکراری


تو را کجا و چگونه گمت نمودم من

که کوچه کوچه منم با سوال تکراری


وَ شب پر از کلمات شکسته در درد است

سرم پر است، از این قیل و قال تکراری


برای هیچ کسی هم مهم نبود اصلا

روایتی که شنیدند، شرح حال تکراری


نشسته ام و شب و شعر و قهوه می نوشم

تو نیستی و شبم تلخ، با روال تکراری


"ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ"

تفعلی زده ام، باز فال تکراری


سفر بدون تو تا شهرهای با هم ما

و باز یک چمدان، ترمینال تکراری


هراز و قطره ی باران و انعکاس چراغ

چه تلخ می شود اینک، شمال تکراری


نه شاد می شوم از بوی تازه ی زیتون

نه فاز می دهد این پرتقال تکراری


مواقعی که نباشی تمام بی معنی است

تلاش های گروهی کارناوال تکراری


روایت از تو حکایت پذیر می گردید

و بی تو می شود این ابتذال تکراری


تمام شهر پر از درد بی تو بودن، بود

فغان از این همه گیر اختلال تکراری


بدون تو، همه جای زمین من، اندوه

ستاره ها همه لبریز، از ملال تکراری


امیرحسین قادری/20 ژوئن 2016 مصادف با 31 خرداد 1395/اصفهان

باور نمی کنی؟ ببین

باور نمی کنی که پیمبر شدم؟ ببین

هی وحی می شود به من از عالم الیقین؟

هی آیه، هی مکاشفه، هی حرف های نو

هی می رود زمین به هوا! آسمان، زمین

زان شب که چشم تو شد نار در طوی طور

هر روز در مراقبه ام ، سی نه! اربعین

من را چه احتیاج عصا، چه نیاز مار

باران بگو که ببارد وَ چای تازه، همین

در مذهبی که منم اصل، عاشقیست

باقی تمام نکته ی بیهوده! فرع دین

یک قهوه ی سیاه بیار و دو صندلی

تا مختلط شود غم او، طعم کافئین

من تا سحر، پر از روایت بی پرده با خدام

باور نمی کنی که پیمبر شدم؟ ببین


سرریز می گردی


وقتی که تنها از خودت لبریز می گردی

در نوبهارت ناگهان پاییز می گردی


گرمای شیراز از دلت پر می کشد، آنگاه

یک نیمه شب، در بهمن تبریز می گردی


وقتی که از عشقت سکانس درد می سازی

تدوین گر یک غربت یک ریز می گردی


جایی که معشوقت، لبش هست و نمی بوسی

تا روز حشر از فرقه ی پرهیز می گردی


باید که بهتر باشی از من با خودت ای جان

ورنه تو هم مانند من سرریز می گردی


خون ریزی از عاشق کشی آغاز می گردد

عاشق شو، از نه عاقبت، چنگیز می گردی


در این جهان واقعی، در وجه یک چک

می بینی آخر یک شبی واریز می گردی!


من بی سرانجام از غمم، تو بی عبوری

رد شو، وگرنه هم چو من پاییز می گردی!


امیرحسین قادری/اصفهان

موسی و نشانه ها

إذ قال موسى لفتئه لا ابرح حتى أ بلغ مجمع البحرین أ و أ مضى حقبا (60)

فلما بلغا مجمع بینهما نسیا حوتهما فاتخذ سبیله فى البحر سربا (61)

فلما جاوزا قال لفتئه ءاتنا غداء نا لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا (62)

قـال أ راءیـت إ ذ أ ویـنا إ لى الصخرة فإ نى نسیت الحوت و ما أ نسانیه إ لا الشیطان أ ن أ ذکره و اتخذ سبیله فى البحر عجبا (63)

قال ذلک ما کنا نبغ فارتدا على ءاثارهما قصصا (64)


ترجمه :

60 - بخاطر بیاور هنگامى که موسى به دوست خود گفت : من دست از طلب برنمى دارم تا به محل تلاقى دو دریا برسم هر چند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم .

61 - هـنـگـامى که به محل تلاقى آن دو دریا رسیدند ماهى خود را (که براى تغذیه همراه داشتند فراموش کردند و ماهى راه خود را در پیش گرفت (و روان شد).

62 - هنگامى که از آنجا گذشتند موسى به یار همسفرش گفت غذاى ما را بیاور که از این سفر، سخت خسته شده ایم .

63 - او گفت بخاطر دارى هنگامى که ما به کنار آن صخره پناه بردیم (و استراحت کردیم مـن در آنـجـا فـرامـوش کـردم جـریان ماهى را بازگو کنم ، این شیطان بود که یاد آنرا از خاطر من برد، و ماهى به طرز شگفتانگیزى راه خود را در دریا پیش گرفت !.

64 - (مـوسـى ) گـفـت ایـن هـمـان اسـت که ما مى خواستیم ، و آنها از همان راه بازگشتند در حالى که پیجوئى مى کردند.


*****************************************

- موسی دنبال چی میگشته؟

- دنبال حضرت خضر بود؟

- نه! بعدش اتفاقی اون رو می بینه، موسی دنبال یک نشانه می گشته! چیزی که بعدها تو وادی طوی می بینه.

- آخه قرار بود حضرت خضر رو بیینه و ازش چیزهایی یاد بگیره

-مراجعه کن به کهف. می گه اونجا خضر رو می بینه. دنبال خضر نمی گشته. خضر رو میبینه و بعد فکر می کنه عجب آدم باحالی. راه می افته دنبالش. موسی جستجوگر بوده.

-این رو نمی دونستم

-وبیقرار. وبعدش اون آدم دانا حوصله اش از دست موسی سر می ره و موسی رو رد میکنه. موسی آواره ی بی قرار بوده

-آره چون سه بار از موسی میخواد که عجول نباشه

-که دنبال حقیقت می گشته و دنبال نشانه ها بوده. خوبه که آدم دنبال نشانه ها باشه

-و صبور هم باید باشه

-آدم هایی که دنبال نشانه در دنیا می گردند، رد دادند. صبور نیستند.

-رد دادند رو خوب اومدی

-8 سال پیش پدر زنش می مونه که صبر یاد بگیره، و بعدش نشانه اصلی رو پیدا می کنه. انی انست نارا. همانا من آتشی دیده ام! و اون آتش نشانه ی اصلی است. موسی و همه ی ما یک راه رو می ریم، بین نشانه ها. نشانه های موسی

ماهی

مرد دانا

دختری لب چشمه

چوپانی

آتش

از خامی تا پیامبری، خوبه که آدم دنبال نشانه ها باشه.

تو مترو

بین مردم

لب دریا

تو جنگل

وسط بیابون

نشانه ها، نشانه ها، نشانه ها

إِنَّ عِبَادِی

إِنَّ عِبَادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطَانٌ وَکَفَى بِرَبِّکَ وَکِیلًا ﴿۶۵﴾

إِنَّ عِبَادِی

إِنَّ عِبَادِی

إِنَّ عِبَادِی

إِنَّ عِبَادِی

إِنَّ عِبَادِی

.

.

.

( تعداد کل: 226 )
   1       2       3       4       5       ...       23      >>